تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن......بیرون جهیدن از صف مردگان است.
یا فاطمه ازهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

روزای خوب واسه ارتباط با ارباب.....قدرشو بدونین رفقا... 

 Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

به امید آشتی دگر باره با کلمات....
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط مهدي   | 

    بنا که می میرد....

دیوارها دیگر نای برخاستن نخواهند داشت...

   سرباز که می میرد...

سرب ها دیگر قید پیشانی ها را می زنند...

باغبان اما...

   همین که می میرد...

داس نیز می میرد...

   وزنبورها می کوچند...

تا پیچک ها بپیچانند...

طومار هزار ساله ی آن باغ را...

درهم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

 گاه با دیدن عکسی یا شنیدن جمله ای

زمان برایمان از حرکت باز می ایستد...

اما ...همیشه...

با ندیدن عکسی یا نشنیدن جمله ای

زمان همچنان برایمان می گذرد....

کدامین انتخاب...

گاه...

یا که...

همیشه...

من در لخظه وقوع این بوسه .....    

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

         یا حسین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مهدي  


   هندوانه

عاقبت رسیده بود انگار...

که او را تا پیش پایم آورده...

 و بر زمینش نشاندند.

غبارها که فرو نشست...

باز شناختمش...

هنوز هم پروار می نمود...

با آن قبای همیشه سبز دوار...

آرام مرا می پایید.

گفتم  "کودکی ام...کودکی ام را پس بده...."

جرعه ای...تصویری...نسیمی...

لااقل از آن ساعتهای دور تابستان

یا که داستانی ازآن پسرک زورگوی دبستان...

دادم را نیز بستان...

هیچ نگفت

تاگلویش را بریدم.

قطره خونی از جامه اش می گريخت

درونش اما

کودکی که نه...

مزه ی آن ساعتهای دور...

آسوده موج میزد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مهدي   | 

                      سین هشتم

هفت سین را

به صورت نشانیده ای... 

تا از آن کهکشان هزار توی قیرگون

 بی نشانم سازی ؟

نگاه کن

که تو به سیرت هفت هزار سینی

ومن و آن صورتک سی و چند ساله

با سین سکوت

سالهاست

که از پی تو

روانه ایم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

                            باریکه

   مادر...

       اگر بر بند هنوز

                می جنبد با باد کهنه لباسی

   واگذار آن را به خود

   سینه ی خشکت را

   منه

       بر کامم

   که تنها

   گاهواره گوری می خواهم

            لرزان.

   فکر خوابم رامکن

                 لرزشش با ایهود

     و کفنش با فسفر.

   تنها لالایی بخوان مادر

               لالایی بخوان مادر....

   که ما سالهاست

    اینگونه خوابیدن را

      عزیزتر از آن گونه بیداری

   می دانیم.

   پس لالایی بخوان مادر

   خدارا بخوان مادر...

                          خدا را...

                                       خدا را...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط مهدي   | 

               کودتا

بر سرش فریاد کشیدم

و دستپاچه به تاریکی گریختم.

آیا مهبانگ چراغی قابل اطمینان می بود؟

" مدال هایش را باز پس گیرید

و به جوخه ی اعدامش سپارید "

آیا از ترس بدو اندیشیده بودم؟

سحرگاهان ...

به تیغ پرسش سپردمش...

و دو رکعتی نگزارده ...

به خواب رفتم.

زمزمه ای آمد...

سربازی بود انگار...

"دفنش کردیم قربان"

کجا؟

"سیاهچاله ای قیرگون می نمود"

سردم شد.

آیا باید می لرزیدم؟

مهبانگ باآن همه معادله خاموش بود

و میمون ها دیوانه وار در شهر جیغ می کشیدند...

دخترکی را دیدم...

ایستادم...

قلبم می طپید...

با دهانی خشک

او را دیدم که مهربان

مرا از آن سیاهچاله می پایید...

موذن اذان می داد...

تسلیم شده بودم...

با دست هایی رو به بالا...

با دست هایی .............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط مهدي   |