تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن...بیرون جهیدن از صف مردگان است.


              ناخدا

در کنار ناخدا بودم که خوابم برد...

وقت بیداری

باد جهازش را

برده بود با خود

پیرمرد بر عرشه ی گوری

 آرام خفته بود.

درختی متلاطم

از رویایش قد می کشید

تاباد سکان به دست

دست کم

برگهایش را پارو زنان

تا همین نزدیکی ها برده باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

                  اکسیر

آیا جاودانه خواهم ماند؟

چونان من پیری فرتوت.....

لیو ناردو......

تیغ بر زمین نه و

دست از مردگان فلورانس بشوی...

که چه؟

چاره ای می دارم رفیق...

چهر ه ی رو به پایانت را

 با افسون پریچهری در هم بپیچان...

تاقرن ها...

دنیا را..

با نیشخندی مرموز

به سخره بگیری و

بگویی "هی رفقا....

من و فلانی از آن قاب همیشه آویزان

نفس میکشیم و همچنان سالهاست که زنده ایم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

                                        

                            تاس

Click for Full Size View

 

خوشا به حال تاس ها...

هرگز سخت نمی گیرند...

و بر نمی آشوبند...

به هر سو که فرود آیند..

آسوده آرام می گیرند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

 

         تکرار

هماره در حال  تکرار...

تکرار بودن...

تکرار نبودن...

تکرار گام در تاریکی ها نهادن...

تکرارپای بر گام پدر نهادن ها

تکرار پرسش های بی پاسخ...

پدر اینجا کجاست؟...

کودکان درون  اسیر دامهای ترس...

 پدر...

پدر...

پدر...

مودب باش پسر...

هماره در حال تکرار...هماره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

 

                                 دیدن

می دید....؟

می دیدند...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

                       فانوس

اگر ابري نباريد

و زمين قرن ها نرويانيد ....

در سر انگشتان به خاك نشسته ام...

گرماي زندگي را.

گو كه باكي نيست

با بو سه اي ...

دگر بار ريشه خواهم زد

ونور خواهم پاشيد.

چونان فانوسي اصيل

روييده بر دامان تاريكي

تا راهگشاي عشاق هميشه نوميد باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

                                       جهت

پایین دست را می نگرم

زباله...

بالا دست را می نگرم

ستاره...

روبرو آشپز خانه ایست

آجر پاره...

و پشت سر

 تا  هفت پشت با زباله و هراس زیسته ام...

کدامین جهت ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

           ارباب حلقه ها

TinyPic image

هفته ي بعد دوشنبه ۱۸ تير ماه جشن ازدواجمه

واسم دعا كنين رفقا...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

      سیسیل...جزیره ی زخم

فوتبال خطرناکترین دوئل دنیاست.

تیم ها به جای خود...

ده..نه.. هشت.... 

ماشه را کمی زود می چکانی...

چه کسی می گوید سنگها احساس ندارند؟

آنها با ما زیسته اند

واکنون

دست بر دست هم سرودهای حماسی خوانده

وبر مستطیل سبز فرود می آیند.

تو گویی شیخ بغداد

در کالبد رو به موتش جا خوش نموده.

عربی یا عجم؟

.................

چه می خواهی؟

نه خون...نه سفره...تکه ای نان...لطفا...

نماینده ی فدراسیون روی زمین غش کرده است.

به یاد پالرمو میافتی.

وترور دادستان های اعزامی از روم...

با آن ژست های سانتی مانتال...

که اگر سیسیل جزیره ی زخمی هاست...

و سا لهاست که

از آن چکمه ی لعنتی لگد نوش جان می نماید...

خانه ی من نیز رستنگاه سنگهاست

آنجا که نان از کفها گریخته...

ودستهای خالی رفقا

سالهاست که مدارا کرده است

با سنگ و

بنگ و

دلهایی صد هزار بار تنگ

از برای انسان خوانده شدن...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط مهدي   | 

               جادوی رازقی

وتوبه دنیا می آیی... 

تن به دریای زندگی می سپاری؟

بی گمان بی پرسش می سپاری.

و به دنیا می آیی...نسیمی سخت گونه هایت را می نوازد...

واین البته دسیسه ای بیش نیست...

پشت سرت را که می نگری...

کیلومترها که نه...سالها از خشکی فاصله گرفته ای.

این یکی را از شقیقه های سپیدت می فهمی.

ترا چه به ژرفای کبود این آب پر تلاطم...

این را باخود زمزمه می کنی...

و بر جنس چوبین تنت لعنت می فرستی.

خشکی...

خشکی...

دروغی می بافی تا دیگران را

 امیدوار سازی به ادامه ی این راه مواج...

دماغت دراز می شود...

بلند...بلند...بلند تر...

لیسی اش را به آن گره میزنی...

این واپسین نشانه ی اوست؟

نه...

مشت خیست را می گشایی.

عطر تکه رازقی های باقی مانده از آن شب بهاری

دریا را خواهر می کند...

به سوی ساحل روانه می شوی...

آنجا که نهنگها...

 دسته جمعی در گل آرمیده اند.

تا تکه استخوانهای ژپتوی پیر...

راآسانتر هضم نمایند.

وتو تخته پاره ای گرفتار مشتا...

شوری دریا الیافت را می پوساند

تاتو با فلسفه بپرسی...

باز هم برایم رازقی می آوری فرشته ی مهربان؟

صدایش از سید کامل تا سورو ...

چونان نسیمی نرم گونه هایت را می نوازد.

آرزویت چیست؟

"دگر باره به دنیا آمدن

وتن به اقیانوس بی پایان چشمانت سپردن"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مهدي   |