
دنیا تنها در هفت شبانه روزپا گرفت....
آنگاه که چشمان معصوم دختران جنوب....
در ذهن خدا...
وازه ی لطیف بیش نبود.
آنگاه که در سرسرای سرو آسای الهی ...
تمام فرضیه ها به آب و گل ختم میشد.
آنگاه که ابلیس...
سر به طغیان نهاد و کهکشان از پی کهکشان...
درپی آن مرموز موجود نوپا خود را به حیات خلوت زمین رسانید..
و بدینسان خداوندگار هستی تاریخ ساز شد...
تا متصل گرداند...
تیرانوزوروس رکس را ...
به سنت آگوستینو پولیس.
تا اربابها از خواب گران سر بر دارند...
و بیفزایند دخترکان رعیتهاشان را
به خوان همیشه رنگین خویش.
تا در اوج مستی و شعر...
از خمیر مایه ی خم الهی ...
غم ناب تیره روزی ما نیز برون تراود و
در نه ماه پدیدار آورد...
مردمان چشمان بانوی شرجی ومهررا...
تا او نیزچون خدا تاریخ ساز شود...
و روایت دیگرگونه ساختن را بیاموزد.
و مهدی نامی را...
از دهان کرور کرورسالهای طاعون و سکوت...
باز پس گرفته و فرضیه سست آب و گل را ...
به تئوری سخت آدمیت باز رساند.
تا دنیایی بداند ...
و خردمندانه دریابد...
که کدامیک ماندگارتر خواهد بود؟
هفت روز هیاهو و تا قیامت سکوت...
یا..
نه ماه سکوت و تا قیامت آشوب .
غافلگیر شدم..
غافلگیر شدم..
تا که گفتی به سفر می روی..
به دوردست های دور..
به سرزمین شاه عباس و زنده رود...
به ناگه..
برجزیره ام ..
آوار تاریکی شروع به باریدن گرفت...
آنگاه که منار جنبان را کابوس تخریب می آموختی
من در کلاف تشویشهای پرتقالی بیش از پیش گرفتار می آمدم...
که برج و بارویشان را همین جا روی تنم ساختند...
درآن هنگام که جان می باخت
سرمای هزار ساله ی گرمابه ی پیر
با شمع فروزان دیدگانت...
از این رو
تا به خود آمدم...
در سیاهچاله ای نمور گرفتارآمده بودم...
وتنها بابای زار بود که به ملاقاتم می آمد...و مرا صبر می آموخت...
که تنها هفت شبانه روز دیگر
طلوع خواهد نمود ستاره ای مسیحایی در آسمان جنوب...
تا خرده صیادان بی مشتا...
باز گردانند سنگسرهای فراری را
از سرزمین گمشده ی الدورادو.
تا اهل هوا...
بار دیگر...
هلهله گویان...
باز گردانند باد شیوخ یمنی را...
از تن عابران درخت لور.
تا بگذرند این سهمگین هفت روزپی در پی...
تا بازگردد بانوی شرجی...
با سپاهی از روشنایی ونور...
برای فتح این جزیره ی متروک...
تا از شوق خون بر دیده دوانم...
وهرمزگون...
سرخ روی...
دامان پر مهرش را
باز یابم....