بر دوش کشیده ام.
نگاهت را بر دوش کشیده ام.
نگاهت را نگران بر دوش کشیده ام.
نگاهت را ازواهمه ی دیگران نگران بر دوش کشیده ام.
این است روزگار من...
روزگار یک نگاه بر دوش...
که همچنان می آموزد آموزه های تقدیررا ...
در مکتب نگاهت...
از آموزه هایت چه ها که نمی دانم...
از حساب... به توان رساندن خنده هایت را آموخته ام استاد...
از علوم ... روش مقابله با آفت عشقمان را آموخته ام استاد...
از تاریخ ... تابستان هشتادو پنج را از یاد نخواهم برد استاد...
از جغرافیا... تمامی راهها نه به روم که به خانه ی تو خاتمه می یابد استاد...
و از املاء... چند خطی برایت سوز دل نگا شته ام استاد ...
که در آن تا توانسته ام بروی عشق تجدید نهاده ام تا بی تبصره مردودم کنی استاد...
بر کف گیر استاد...آن جفت تازیانه ی قیر گون را ...
تنبه جایز است...
فرود آر استاد... فرود آر...
باکت مباد که...
تاز یانه زخم می آورد...
وزخم خون می آورد ...
بگذار تا جاری شوند...
کلمه پشت کلمه...
وجمله پشت جمله...
برتن شهریورهای این پنج هزار سال اخیر...
تا مهری دیگربر آید ....
تا من همچنان شاگرد پنج هزار ساله ی این مکتب باقی بمانم....