
رهگذری بودم...
می گذشتم از کوچه های سرد نومیدی...
در بن بست فلسفه کودکان پرسش آزارم می دادند...
انبان گلویم را می ربودند...
وآکنده از بغض باز پس می دادند...
به ناگه تند باد نگاهت شروع به وزیدن گرفت...
تامگر رهنمونم سازد به آن شاهراه اطمینان..
کنون...
نه انبانی مانده و نه فریادی گرفتار زنجیر مصلحت..
ونه جامه ای تا در خود گیرد کژی هایم را...
اشارتی کافیست...
به یقین جان خواهم سپرد ...
به سرانگشتان خنیاگر دستهایت...
باشد آیندگان گویند...
رهگذری بود...
به شایستگی مجنون...
در کارزار آرماگدون...