من بازمانده ای از قبیله ی قابیلم...
مردگان را می پرستم...
آنها را می بویم ....
تا توانا شوم بر سرایش کرور کرور مرثیه و غزل....
که غزلهایم را مورها نیز می دانند...
که با هر بار دیدنشان از یاد می برم
مرگ در هفتصد سالگی را....
همین دیروز بود که بر دوش می بردند
تکه های فکر خونین خالو صالح را ...
وحال برای حنجره ی ناصر دندان تیز کرده اند....
که با تاثی از رامی بر نیش دارند
ترنم اندوهگین "آدما قدرت شندونست"....
که هنوز هضم نکرده اند
چشمان زیبای دخترکان افسونگر هزار ساله را...
که در خاک سرد دی ماه بندر عباس در هم می لولند...
و بر هر دری مشتی بی صدا می کوبند...
که اینجا افسانه ی ناصر راسالهاست که پایان یافته می دانستیم...
که بوی شرجی دیر زمانیست از این شهر بر نمی خیزد...
وتو دیگر نمی یابی
دخترکان تازه بالغ سنگ بر دست را
که به انتظار قدوم معشوق تکیه بر دیوارهای خشتی دارند...
که تو می دانی که یکجا بلعیده ای هفت نسل باد شیوخ عدنی را...
تا اهل هوا را ازکار بیکار سازی...
تا بر سر هر گذری دست فروششان بینی...
تا توریست ها با کمی تامل
تمام فرهنگ جنوب را به یکباره مرور کنند...
که سالهاست نالیده اند
از خورهای هزار ساله ی بندرعباس...
وبا ریسمان برجهای سیمانی خود
به شکار بادگیرهای درمانده مان در آمده اند...
تا همچون مورها یگانه سلاطین اقلیم خاک باقی بمانند...
تا همچنان برتن مردگان باغو جولان دهند...
تا دیگر کسی نماند
که زن زیادی را نخوانده باشد...
و گریبان دخترکان تازه بالغ را نگیرد...
"که هی دختو مزن سنگ... "
"که هی دختو مزن سنگ... "