تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن...بیرون جهیدن از صف مردگان است.


دستان متضاد

Image hosting by TinyPic

 سر بر سینه ام می نهم...

 از دور دست های دور...

 طپش طبالان سپاه سعد هزار توی تنم را می لرزاند...

حسین خیمه ها را برپا می سازد ...

بر کرانه ی دجله ی خونین دلم.

شمر بی پروا دالان رگهایم را ...

بالا وپایین می کند...

و پیکره ام را در بند می کشاند...

واز سلولهایم برای دنیا ...

بیعتی ابدی می ستاند...

تا سپاه سیاهی را  محیط سازد...

بر دل خونین هزارساله ام .

لبان دلم ترک برداشت و

سر به آسمان نهادفریاد کودکان خیمه ها...

تا در این چند روز بیهودگی...

یتیمان را راهی خیابان ها ساخته...

بر گونه ی خدا سیلی نواخته...

وبا دستانی سیاه به نوازش زنان بیگانه در آمده..

تا بدنبال ملک ری...

که لقمه نانی می خوانندش...

از بام تا شام...

افسرده بر دنیا تاخته...

و گوشواره برگوش دخترکان خردسال همسایه دریده.

حال من مانده ام...

با بانویی که هماره بر بلندای زخمی ذهنم...

خطبه می خواند....

و سرخپوشی که همچنان بی پروا در رگهایم  می تازد...

ودستانی متضاد...

یکی بر سینه ی دنیا ...رخت آویخته...

وان یکی بر سینه ام سخت کوفته...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مهدي   |