از دور دست های دور...
طپش طبالان سپاه سعد هزار توی تنم را می لرزاند...
حسین خیمه ها را برپا می سازد ...
بر کرانه ی دجله ی خونین دلم.
شمر بی پروا دالان رگهایم را ...
بالا وپایین می کند...
و پیکره ام را در بند می کشاند...
واز سلولهایم برای دنیا ...
بیعتی ابدی می ستاند...
تا سپاه سیاهی را محیط سازد...
بر دل خونین هزارساله ام .
لبان دلم ترک برداشت و
سر به آسمان نهادفریاد کودکان خیمه ها...
تا در این چند روز بیهودگی...
یتیمان را راهی خیابان ها ساخته...
بر گونه ی خدا سیلی نواخته...
وبا دستانی سیاه به نوازش زنان بیگانه در آمده..
تا بدنبال ملک ری...
که لقمه نانی می خوانندش...
از بام تا شام...
افسرده بر دنیا تاخته...
و گوشواره برگوش دخترکان خردسال همسایه دریده.
حال من مانده ام...
با بانویی که هماره بر بلندای زخمی ذهنم...
خطبه می خواند....
و سرخپوشی که همچنان بی پروا در رگهایم می تازد...
ودستانی متضاد...
یکی بر سینه ی دنیا ...رخت آویخته...
وان یکی بر سینه ام سخت کوفته...