
گریبان بهار را می ستانم...
از خاکستر بر می خیزم...
زمستان راهی رها ئیست.
بازی ارقام را می نگرم...
...
۵۵
۶۵
۷۵
۸۵
...
به دوره می افتد این سرم.
هراسان به اطراف خیره می شوم...
گیسوان مادر به سپیدی می زند.
بی بی خاموش قلیان می کشد...
و پدر بزرگ سالهاست که دیگر نیست...
تا هوور بر دست با عرقچینی سپید...
از بازار باز گردد...
و نهیبم دهد که...
" بسن مدی...گازی و معرکه با چوکون...
بسن دگه...بره خونه تا چاشت آماده ببوت..."
زمزمه ای در من می پیچد...
مهدی کجایی؟
که اگر برجها پا پس می کشیدند...
می بو ئیدم رد پای خاکیت را...
بر تن تب دار بندر عباس .
و می گرفتم از آن ...
نشانی خردسالی مردانی سی ساله را..
که سا لهاست برپا ساخته اند...
بساط دستفروشی خویش را ...
بر خاک گر گرفته ی گورزین...
کجایی مهدی؟
کدامین آینه ...
چهره ات را در من خواهد رویانید؟
تو که رفتی...
در ختان ابریشم به اعدام انقلابی محکوم شدند...
تا فئو دالها در بزرگراه ها آسوده تر برانند...
و توده ای ها در استکهلم پیرتر شوند...
آنگاه که کوروش...
از ساقی سیوند جامی زهر برگرفت...
و قصاب ها با خیالی آسوده ممیز شدند...
تا با ساطور...
بر گزینند واژه های چرب را...
از تن قرمز کتاب هامان.
تو که رفتی...
آنقدرها حساب نمی دانستم...
تا که دریابم...
بازی ناگزیر با ارقام...
چه چین هایی که بر پیشانی ها نمی نشاند...
کنون...
در آستانه ی رقمی دگر...
همگام با سپیدی تاری دگر...
به امید نبودن...
گریبان زمستان را می ستانم...
تا هردو با هم راهی راهرو رهایی گردیم...
تو در آستانه ایستاده ای...
دیدگان کهن سالت...
نبض نبوغم را...
دگر باره به تلاطم در می آورند.
تا وازگان مشت گره برداشته...
وپیاپی به سینه ام خون پاشند.
تا کلمات به ابتدا ساکن...
جملگی...
غرقه در آشوب...
به سوی آن همیشه بن بست نا معلوم...
روانه ام سازند.
بی گمان تو در آستانه...
همچنان ایستاده ای.
پیکره ای مشرف بر هستی..
با دیدگانی صامت...
ومردمانی که پلک نمی زنند...
رویا را.
بی اجازه...
از فلس تنت...
فلسفه می بافم.
تن پوشی سرد ...
با تار و پودی آلوده از پرسش...
تا با جسارت آن...
زدایم از خود...
حقارت انسان بودن را.
تو در آستانه ایستاده ای...
سلامی می گویم و صورتک را از چهره باز می گیرم...
سلام...
آیا گریزی هست ؟
تا تو چه خواهی...
بدنبال خود می گردم...آیا نمی یابم او را زمانی ؟
عازم مشرق شو...
از چه ؟
تا او را یابی...
صورتک را چه کنم ؟
او تو را باز خواهد شناخت...
چه سان ؟
حجاب را فراموش کن...
تو گوشه ای از اویی...
او تمام توست.
آنگاه که صورتک را به گوشه ای افکندی...
تو خود ناخودآگاه او می شوی...
سایه ای...
با نور او دیگرگون می شوی...
تا که دانی هستی ...اسیر نیستی می شوی...
وتو...؟
من گوشه ای از بازیم...
من بازی نمی خواهم...
پس راه خود گیر و عازم مغرب غربت شو...
از چه ؟
تا همچنان چون مردمان هفت هزار ساله ی اندرونت...
به دنبال خویشتن خویش باشی.
صورتک را چه کنم ؟
او تو را باز خواهد شناخت...
بی گمان تو همچنان در آستانه ایستاده بودی...
که من با آن صورتک سی ساله ی ضمخت...
دستان سرخ کودکان کلمه را با خود می کشیدم...
تا بدنبال خود...
سر گردان...
عازم زندگی شوم...
تا دنیایی رابا خنده هایم ...
سراسر فریبانم ...