
هفته ي بعد دوشنبه ۱۸ تير ماه جشن ازدواجمه
واسم دعا كنين رفقا...

فوتبال خطرناکترین دوئل دنیاست.
تیم ها به جای خود...
ده..نه.. هشت....
ماشه را کمی زود می چکانی...
چه کسی می گوید سنگها احساس ندارند؟
آنها با ما زیسته اند
واکنون
دست بر دست هم سرودهای حماسی خوانده
وبر مستطیل سبز فرود می آیند.
تو گویی شیخ بغداد
در کالبد رو به موتش جا خوش نموده.
عربی یا عجم؟
.................
چه می خواهی؟
نه خون...نه سفره...تکه ای نان...لطفا...
نماینده ی فدراسیون روی زمین غش کرده است.
به یاد پالرمو میافتی.
وترور دادستان های اعزامی از روم...
با آن ژست های سانتی مانتال...
که اگر سیسیل جزیره ی زخمی هاست...
و سا لهاست که
از آن چکمه ی لعنتی لگد نوش جان می نماید...
خانه ی من نیز رستنگاه سنگهاست
آنجا که نان از کفها گریخته...
ودستهای خالی رفقا
سالهاست که مدارا کرده است
با سنگ و
بنگ و
دلهایی صد هزار بار تنگ
از برای انسان خوانده شدن...