در کنار ناخدا بودم که خوابم برد...
وقت بیداری
باد جهازش را
برده بود با خود
پیرمرد بر عرشه ی گوری
آرام خفته بود.
درختی متلاطم
از رویایش قد می کشید
تاباد سکان به دست
دست کم
برگهایش را پارو زنان
تا همین نزدیکی ها برده باشد...
RSS