تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن...بیرون جهیدن از صف مردگان است.


               کودتا

بر سرش فریاد کشیدم

و دستپاچه به تاریکی گریختم.

آیا مهبانگ چراغی قابل اطمینان می بود؟

" مدال هایش را باز پس گیرید

و به جوخه ی اعدامش سپارید "

آیا از ترس بدو اندیشیده بودم؟

سحرگاهان ...

به تیغ پرسش سپردمش...

و دو رکعتی نگزارده ...

به خواب رفتم.

زمزمه ای آمد...

سربازی بود انگار...

"دفنش کردیم قربان"

کجا؟

"سیاهچاله ای قیرگون می نمود"

سردم شد.

آیا باید می لرزیدم؟

مهبانگ باآن همه معادله خاموش بود

و میمون ها دیوانه وار در شهر جیغ می کشیدند...

دخترکی را دیدم...

ایستادم...

قلبم می طپید...

با دهانی خشک

او را دیدم که مهربان

مرا از آن سیاهچاله می پایید...

موذن اذان می داد...

تسلیم شده بودم...

با دست هایی رو به بالا...

با دست هایی .............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط مهدي   |