تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن...بیرون جهیدن از صف مردگان است.



   هندوانه

عاقبت رسیده بود انگار...

که او را تا پیش پایم آورده...

 و بر زمینش نشاندند.

غبارها که فرو نشست...

باز شناختمش...

هنوز هم پروار می نمود...

با آن قبای همیشه سبز دوار...

آرام مرا می پایید.

گفتم  "کودکی ام...کودکی ام را پس بده...."

جرعه ای...تصویری...نسیمی...

لااقل از آن ساعتهای دور تابستان

یا که داستانی ازآن پسرک زورگوی دبستان...

دادم را نیز بستان...

هیچ نگفت

تاگلویش را بریدم.

قطره خونی از جامه اش می گريخت

درونش اما

کودکی که نه...

مزه ی آن ساعتهای دور...

آسوده موج میزد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مهدي   |