عاقبت رسیده بود انگار...
که او را تا پیش پایم آورده...
و بر زمینش نشاندند.
غبارها که فرو نشست...
باز شناختمش...
هنوز هم پروار می نمود...
با آن قبای همیشه سبز دوار...
آرام مرا می پایید.
گفتم "کودکی ام...کودکی ام را پس بده...."
جرعه ای...تصویری...نسیمی...
لااقل از آن ساعتهای دور تابستان
یا که داستانی ازآن پسرک زورگوی دبستان...
دادم را نیز بستان...
هیچ نگفت
تاگلویش را بریدم.
قطره خونی از جامه اش می گريخت
درونش اما
کودکی که نه...
مزه ی آن ساعتهای دور...
آسوده موج میزد....