تبليغاتX
كهكشان راه شيمي
نوشتن...بیرون جهیدن از صف مردگان است.


               جادوی رازقی

وتوبه دنیا می آیی... 

تن به دریای زندگی می سپاری؟

بی گمان بی پرسش می سپاری.

و به دنیا می آیی...نسیمی سخت گونه هایت را می نوازد...

واین البته دسیسه ای بیش نیست...

پشت سرت را که می نگری...

کیلومترها که نه...سالها از خشکی فاصله گرفته ای.

این یکی را از شقیقه های سپیدت می فهمی.

ترا چه به ژرفای کبود این آب پر تلاطم...

این را باخود زمزمه می کنی...

و بر جنس چوبین تنت لعنت می فرستی.

خشکی...

خشکی...

دروغی می بافی تا دیگران را

 امیدوار سازی به ادامه ی این راه مواج...

دماغت دراز می شود...

بلند...بلند...بلند تر...

لیسی اش را به آن گره میزنی...

این واپسین نشانه ی اوست؟

نه...

مشت خیست را می گشایی.

عطر تکه رازقی های باقی مانده از آن شب بهاری

دریا را خواهر می کند...

به سوی ساحل روانه می شوی...

آنجا که نهنگها...

 دسته جمعی در گل آرمیده اند.

تا تکه استخوانهای ژپتوی پیر...

راآسانتر هضم نمایند.

وتو تخته پاره ای گرفتار مشتا...

شوری دریا الیافت را می پوساند

تاتو با فلسفه بپرسی...

باز هم برایم رازقی می آوری فرشته ی مهربان؟

صدایش از سید کامل تا سورو ...

چونان نسیمی نرم گونه هایت را می نوازد.

آرزویت چیست؟

"دگر باره به دنیا آمدن

وتن به اقیانوس بی پایان چشمانت سپردن"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مهدي   |