مادر...
اگر بر بند هنوز
می جنبد با باد کهنه لباسی
واگذار آن را به خود
سینه ی خشکت را
منه
بر کامم
که تنها
گاهواره گوری می خواهم
لرزان.
فکر خوابم رامکن
لرزشش با ایهود
و کفنش با فسفر.
تنها لالایی بخوان مادر
لالایی بخوان مادر....
که ما سالهاست
اینگونه خوابیدن را
عزیزتر از آن گونه بیداری
می دانیم.
پس لالایی بخوان مادر
خدارا بخوان مادر...
خدا را...
خدا را...